تبليغاتX
پایگاه مذهبی عترت

آثار دوستی و دشمنی با فاطمه

(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیرٌ منها وَ هُمْ مِنْ فَزَع یَوْمَئذٍ امِنونَ وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیئةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فیِ النّارِ)[1] .

«کسانی که کاری نیکی انجام دهند پاداشی بهتر از آن خواهند داشت، و آنان از وحشت آن روز درامانند و آنها که اعمال بدی انجام دهند، به صورت، در آتش افکنده می‏شوند...»

امام علی علیه‏السلام فرمودند: مراد از «حسنه» دوستی ما اهل‏بیت است، و منظور از کلمه «سیئه» دشمنی ماست، هرکس با ما دشمنی ورزد به رو، در آتش جهنم خواهد افتاد[2] . و روشن است که فاطمه‏زهرا علیهاالسلام از اهل‏بیت است. دوستی او موجب امنیت و دخول در بهشت، و دشمنی با او موجب داخل شدن ذلیلانه در جهنم است.

دانشمندان اهل سنت از قول رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله و سلم نقل کرده‏اند که حضرت فرمود:

هر کس با دوستی آل محمد (اهل‏بیت) از دنیا رود، شهید است.

هر کس با دوستی آل محمد (اهل‏بیت) از دنیا رود، خداوند متعال قبر او را زیارتگاه فرشتگان قرار می‏دهد.

هرکس با بغض و کینه آل محمد (اهل‏بیت) از دنیا رود، وقتی روز

قیامت می‏آید، در پیشانی او نوشته شده است که این کس از رحمت خدا محروم است.

هرکس با بغض و کینه آل محمد (اهل‏بیت) از دنیا رود، بوی بهشت را استشمام نمی‏کند.

هرکس با بغض و کینه آل بیت من از دنیا رود، هیچ نصیب و بهره‏ای از شفاعت من نخواهد برد[3] .

و هرکس با بغض اهل‏بیت بمیرد، کافر مرده است[4] .

  1. قرآن کریم، 89:27 و 90.
  2. مناقب مرتضوی:60، از عالم حنفی علامه میرمحمد صالح ترمذی.
  3. الجامع لاحکام القرآن قرطبی، 25:16، روح المعانی آلوسی، 32:25.
  4. الکشاف زمخشری، 220:4، مفاتیح الغیب رازی، 166:27، الجامع لاحکام القرآن قرطبی 23:16، روح البیان برسویی 311:8.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 6:2 توسط E/G |

این مطلب رو برای دلم گذاشتم!

باز هم ماه محرّم از راه رسيده بود و تمام محلّه هاي تهران همانند محلّه هاي همه ي شهرها و روستاهاي شيعه نشين جنب و جوشي خاص پيدا كرده بود. مرد و زن و كوچك و بزرگ و دارا و نادار علاوه بر اين اين كه خودشان لباس هاي مشكي برتن كرده بودند در و ديوارهاي خانه ها و محلّه هايشان را نيز با پارچه هايي به رنگ لباس هايشان، سياه پوش كرده بودند. در آن سال در يكي از اين شب هاي دهه ي اوّل محرّم با ابهّت و قوي هيكل به سوي يكي از هيئت هاي اطراف بازار تهران در حركت بود. آن مرد نامش رسول بود و چون اهلِ تبريز بود تهراني ها به او رسول تُرك مي گفتند. رسولِ تُرك آن شب نيز به سوي هيئت و جلسه ي روضه اي مي رفت كه مسئولين و بعضي از شركت  كننده هاي در آن هيئت از اين كه رسولِ تَرك به هيئت و جلسه ي آن ها مي آمد بسيار ناراحت و ناخشنود بودند. در اين چند شبي كه از ماه محرم گذشته بود رسول ترك هر شب در آن هيئت حاضر شده بود. او در اين چند شب به همه نشان داده بود كه نمي تواند مانند بسياري از شركت كنندگان و عزاداران در گوشه اي از مجلس آرام و ساكت بنشيند. او خودش را متفاوت از ديگران حس نمي كرد و فكر مي كرد مي تواند در آن جلسات هر كاري كه هر يك از اعضاي هيئت مي كند او نيز انجام دهد. او حتّي بدش نمي آمد تا در نظم و ترتيب بخشيدن به مراسم عزاداري نيز دخالت كند. هرچند كه همه ي حركت ها و كارهاي رسول با نوعي شلوغ كاري همراه بود امّا به هيچ وجه اساس و ريشه ي اين نارضايتي ها و دلخوري هاي اهل هيئت به خاطر اين شلوغ كاري ها نبود. آن ها از مرام و شخصيّت رسول ناراحت بودند. آن ها فكر مي كردند كه وجود و حضور چنين آدمي هيئت و جلسه ي عزاداي و توسّل را از شور و اخلاص و صفا باز مي دارد و حق هم در ظاهر با آن ها بود، زيرا رسول آدمي قلدر و لات و لااُبالي بود. او مردي بود كه به فسق و زورگويي شهرت داشت. او يكي از قلدرهاي شروري بود كه مأمورهاي كلانتري هاي تهران از اين كه بخواهند با او برخورد جدّي داشته باشند بيم و هراس داشتند. امّا رسولِ تُرك با تمام اين گمراهي هايي كه داشت يك صفت و خصلت نيكو و عجيبي نيز داشت. او دوست داشت در ماه هاي محرّم در هر شكل و حالتي كه هست در جلسه هاي سوگواري و روضه ي سرور آزادگان عالَم حضرت حسين بن علي عليه السّلام شركت كند. او نسبت به امام حسين عليه السّلام مؤدّب بود. پدر و مادرش ارادت و محبّت به امام حسين عليه السّلام را از طفوليّت و در سنين كودكي در جان و قلبِ رسول كاشته بودند. او گاهي قبل از اين كه بخواهد به سوي جلسه روضه اي حركت كند ابتدا دهانش را براي لحظاتي كوتاه در زير شيرِ آب مي گرفت و به خيالِ خودش دهانش را به اين شكل آب مي كشيد تا ديگر نجس نباشد و آنگاه به سوي هيئت و جلسه ي روضه اي به راه مي افتاد. رسولِ تُرك آن شب نيز وارد هيئت شد. بسياري از نگاه هايي كه به او مي افتاد محترمانه و مهربانانه نبود. مسئولِ هيئت هم كه آدمي خوش سيما و با صفا بود با ديدن و مشاهده ي رسول ناراحت به نظر مي رسيد. آن شب نيز رسولِ تُرك به جمعِ عزاداران و اعضاي آن هيئت پيوست و مشغول عزاداري و همنوايي با آن ها شد. امّا دقيقه هاي زيادي از آمدن و حضور رسول نگذشته بود كه چند نفر از اعضاي هيئت به دور مسئول هيئت حلقه زدند. از طرز نگاهشان پيدا بود كه درباره ي رسول صحبت مي كنند. بعد از دقايقي جواني از ميان آن ها قد راست كرد و يك راست به سوي رسول رفت. رسول با لبخند از او استقبال كرد. آن جوان مشغول صحبت با رسول شده بود و نگاه هاي بعضي از حاضرين به آن دو خيره و معطوف گرديده بود. لحظاتي نگذشته بود كه كم كم آثار ناراحتي و غضب در صورت و چهره ي رسول ظاهر گشت. رسول ساكت بود و فقط با ناراحتي به حرف ها و صحبت هاي آن جوان گوش مي داد. آن جوان كه خود را فرستاده ي مسئول هيئت معرفي كرده بود با صراحت و بدون هيچ ملاحظه و ترس و واهمه اي به رسول حالي كرده بود كه بايد از مجلس بيرون برود و ديگر حق ندارد در هيئت و جلسه ي آنها شركت كند. معلوم بود كه رسول ترك از اينكه او را از جلسه ي امام حسين عليه السلام بيرون مي كنند به خشم آمده است. او از روي ناراحتي نمي توانست حرفي و سخني بگويد. او در حالي كه خودش را كنترل مي كرد به از جايش بلند شد. براي لحظاتي سكوت و خاموشي بر مجلس سايه افكنده بود. در آن لحظات بعضيها گمان مي كردند كه او الان دعوا و جنجالي به راه خواهد انداخت، اما رسول ترك بدون هيچ شكايت و اعتراضي آنجا را ترك كرد و يك راست به سوي خانه اش حركت نمود. هرچند كه رسول ترك آدمي بسيار قلدر و شرور بود ولي ارادت و اعتقادش به امام حسين عليه السلام به اندازه اي بود كه به او اجازه نمي داد تا از خادمان و ارادتمندان به امام حسين عليه السلام كينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا و زد و خوردي به راه بياندازد. پس با توجه به اين خصوصيتي كه رسول داشت شايد همه ي ناراحتي و غصّه ي اين بي احترامي و برخورد تا قبل از رسيدن به خانه از دلش بيرون رفته بود و شايد آن شب زماني كه رسول بر روي رختخواب دراز مي كشيد و سرش را بر روي بالش مي گذاشت فقط در اين فكر بود كه از فردا در كدام يك از ديگر جلسه ها و هيئت هاي روضه ي امام حسين عليه السّلام مي تواند حضور يابد. آن شب نيز مثل همه ي شب هاي خدا به پايان رسيد و خورشيد كم كم در حال بيرون آمدن بود. در همان ابتداي صبح كه هنوز اغلبِ مردم از خانه هايشان بيرون نيامده بودند و شهر هم چنان در سكوت و خلوت به سر مي  برد دري باز شد و مردي از خانه اش بيرون آمد. از حالش پيدا بود كه به سوي انجام امري عادّي و روزمرّه نمي رود. آن مرد به سويي مي رفت كه خانه ي رسول ترك نيز در آن جا قرار داشت. او به جلوي خانه رسول رسيد و شروع به در زدن نمود. رسول با شنيدنِ صداي در به فكر فرو رفته بود. در اين اولين دقيقه هاي روز چه كسي مي توانست با او كاري داشته باشد؟! موقعي كه رسول در را باز كرد كسي را در پشت در ديد كه به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي و خشنود باشد. مردي كه در پشتِ در ايستاده بود همان مسئول هيئت بود همان كسي كه ديشب به رسول پيغام داده بود كه ديگر نبايد در هيئت و جلسه ي آن ها شركت كند. همان كسي كه ديشب رسول را از جلسه ي امام حسين عليه اسّلام بيرون كرده بود. امّا هم اكنون همه چيز وارونه و برعكس شده بود. رسول به محض باز كردنِ در با يك احوالپرسي و مصافحه ي بسيار گرمي روبه رو شد. مسئول هيئت در حالي كه بر روي پنجه هاي پايش ايستاده بود و هيكل و جثه ي قوي و بزرگ رسول را در آغوش گرفته بود رسول را تندتند مي  بوسيد و از او معذرت خواهي و طلب بخشش مي كرد و رسول فقط مات و مبهوت، مسئول هيئت را تماشا مي كرد. او از اين برخورد هاي دوگانه ي ديشب و امروز به حيرت و تعجّب آمده بود. مسئول هيئت بعد از معذرت خواهي ها و دلجويي هاي فراوان از رسول خواست تا او حتماً در شب هاي آينده در جلسه هاي آن ها شركت كند و تمام اتفاقات و حرف هاي شب گذشته را فراموش كند. مسئول هيئت نمي  خواست بيش از اين تومضيحي بدهد و دليل و علّت اين تغيير نظر و رفتارش را بيان بنمايد. زماني كه مسئول هيئت مي خواست خداحافظي كند و برود رسول مانع از رفتنش شد. رسول مي دانست كه مسئول هيئت بدون علّت و بي خودي عقيده اش تغيير پيدا نكرده است. او پافشاري و اصرار داشت تا علّت اين تغيير را بداند. مشاهده ي يك خواب و رؤيايي عجيب باعث شده بود تا مسئول هيئت از اين كه در شب گذشته رسول را از جلسه ي امام حسين عليه السّلام بيرون كرده است به شدّت پشيمان و نادم بشود. امّا او گمان مي كرد نبايد همه ي خوابش را براي رسول تعريف كند. مسئول هيئت در شب گذشته در بخشي يك چيزي ديده بود كه بنابر نظر و عقيده ي او بسيار خوب و نيكو بود ولي فكر مي كرد كه اگر آن را براي آدمي هم چون رسول تعريف كند  رسول آن را درك نخواهد كرد و بر عكس به شدّت ناراحت و عصباني هم خواهد شد. ولي تقدير و اراده ي خداوند بر اين تعلّق گرفته تا مسئول هيئت در آن اولين دقيقه هاي صبح و در همان جلوي خانه رسول همه ي رؤيا و خوابش را براي رسول بازگو كند در آن لحظه هيئت به هيچ وجه تصوّر نمي كرد و ني دانست كه او هم اكنون  و در آن لحظات واسطه و رساننده ي يك پيام و دعوتي رمزدار از جانب امام حسين عليه السّلام براي رسول ترك است. او عاقبت شروع به تعريف كردنِ رؤياي ديشبش كرد و رسول ترك نيز يا دقت و كنجكاوي به صحبت هاي او گوش مي داد. مسئول هيئت در شب گذشته در عالم خواب ديده بود در شبي تاريك در صحراي كربلا قرار دارد. او در خواب ديده بود كه خيمه ها و ياران و اصحاب امام حسين عليه السّلام در يك طرف مي باشند و ياران و خيمه  هاي لشكريان يزيد (لعنة الله عليهم اجمعين) در سويي ديگر. مسئول هيئت تصميم مي گيرد براي مشاهده ي اوضاع و احوال خيمه هاي امام حسين عليه السّلام به سوي خيمه هاي آن حضرت حركت كند. هنوز بيشتر از چند قدم برنداشته بود كه ناگاه متوجه مي شود سگي در حال پاسباني و نگهباني از خيمه هاي امام حسين عليه السّلام است. آن سگ با پارس ها و حمله هاي جسورانه اش به هيچ غريبه اي اجازه نمي داد به خيمه هاي امام حسين عليه السّلام نزديك شود. مسئول هيئت قدم برمي دارد و با احتياط به سوي خيمه هاي سيدالشهداء حركت مي كند ولي آن سگ به سوي او نيز حمله ور مي شود  و با سماجت مانع از نزديك شدن وي به خيمه هاي حسيني مي گردد. مسئول هيئت در آن تاريكي و ظلمت شب با آن سگ درگير مي شود و مي خواهد خودش را به خيمه ها برساند. او به سختي و با كوشش و تلاشي زياد در حال رها شدن از آن سگ بوده است كه ناگهان با نگاه به سر و كلّه ي آن سگ متوجّه ي يك منظره ي بسيار عجيب و غريبي مي گردد. مسئول هيئت با گريه و اشك به رسولِ ترك مي گويد: «… رسول! من در حالي كه با آن سگ رودررو شدم يك دفعه متوجه ي مسئله عجيبي شدم، من ناگهان متوجه شدم كه سر و صورتِ آن سگ سر و صورت تو است، اين سر و كلّه ي تو بود كه بر روي هيكل و بدن آن سگ قرار داشت؛ رسول! در واقع اين بودي كه در حال پاسداري از خيمه هاي امام حسين عليه السّلام بودي…» عجب صبح زيبايي بود، عجب شب قدري بود… هرچند زماني كه رسول ترك را از هيئت بيرون مي كردند و او در مقابل آن جور و جفا فقط صبر پيشه كرد شب بود. هرچند كه مسئول هيئت خوابش را در شب و شايد هم در وقت سحر مشاهده كرده بود و هر چند كه مسئول هيئت در خوابش ديده بود كه در ظلمت شب به سوي خيمه هاي امام حسين عليه السّلام مي رود و در ظلمت شب سر و كلّه ي رسول را بر روي پيكر سگِ نگهبان خيمه ها ديده بود اما زماني كه مسئول هيئت اين خواب را در جلوي خانه رسول تعريف مي كرد ماه رمضان نبود بلكه ماه محرم بود؛ شب نبود و يكي از روزهاي دهه ي اول محرم بود. اما در حقيقت از زاويه ي نگاه عارفان و سالكان آن روز صبح، شب قدري براي رسول ترك بود. در آن صبح زيبا و در آن شب قدر همه ي مقدرات رسول به يكباره زير و رو شد و انقلابي شگفت و باور نكردني در رسول به غَليان آمد و يك شيدايي و سوختگي به جانِ رسول ترك افتاد. او به يكباره اسير سرِ زلف امام حسين عليه السّلام شد و ديگر هرچه بر زبان مي آورد شهد و شكري سوزان بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 15:17 توسط E/G |

برای میل و رغبت بیشتر داشتن به نماز چه باید کرد؟

یکی از مهمترین عواملی که موجب می­شود عبادت، لذت بخش باشد، رعایت آداب عبادت است. در این مجال به طور خلاصه به بعضی از آدابی که در همه عبادات لازم است اشاره می­کنیم و از آنجا که زیباترین جلوه عبادت، نماز است، برخی از آداب نماز را نیز از نظر می­گذرانیم:

الف – آداب مربوط به همه عبادات

1 / الف عبودیت و خشوع یعنی انسان هر لحظه این احساس را در خود تقویت کند که بنده خداست و باید با ادراک عظمت خداوند در برابر او خضوع کامل داشته باشد.

2 / الف – طمانینه که از آداب مهم هر عبادتی است. عبادتی شیرین است که در حال اضطراب و تشویش ذهن انجام نشود بلکه از روی اطمینان خاطر و در کمال آرامش بجا آورده شود.

3 / الف – نشاط و بهجت، عبادت وقتی لذت آور است که عابد از نشاط کافی برای آن برخوردار باشد. لذا وقت و مکانی که برای انجام عبادت انتخاب می­شود باید به نحوی باشد که موجب نشاط انسان شود نه خستگی و اکراه او نسبت به عبادت

ب – آداب نماز                 

1 / ب : توجه به وضو به عنوان مقدمه­ای برای ورود به نماز. خواندن دعاهای مربوط به وضو می­تواند این توجه را افزایش دهد.

2 / ب : رعایت آداب ظاهری نماز؛ آدابی چون: لباس تمیز و معطر، انتخاب مکانی آرام، تمیز و خالی از آنچه موجب حواس پرتی می­شود، انتخاب مهمترین زمان برای خواندن نماز و . . .

3 / ب: چند لحظه تفکر پیش از گفتن تکبیر نماز، یک لحظه اندیشه درباره اینکه روبروی چه کسی ایستاده­ام، لحظه دوم تفکر درباره اهمیت و عظمت نماز و لحظه سوم به یاد داشتن این حقیقت که شاید این نماز، آخرین نماز من باشد.

4 / ب: حضور قلب در نماز، بی تردید این حضور قلب، مراتب مختلفی دارد اما شاید نقطه شروع آن، توجه به معانی کلمات و جملاتی است که در نماز می­گوییم.

توجه به حکمت هر یک از اجزای نماز مثل رکوع، سجود، قنوت و . . . نیز توجه انسان را بیشتر معطوف به نماز می­کند. افزون بر این، آنچنانکه در روایات آمده، خواندن نوافل، کمبودهای نماز را جبران خواهد کرد.

علاوه بر رعایت آداب نماز، توکل و توسل به اهلبیت نردبانی است که در جهت نیل به عبادت لذت بخش، بسیار انسان را یاری می­کند. بی تردید توسل زمانی معنا دارد که انسان گامهای هرچند کوچک نخست را برداشته باشد.

در پایان توجه به این نکته نیز لازم است که در امور اخلاقی و عبادی، صبر و بردباری از اهمیت ویژه­ای برخوردار است. عبادت لذت بخش یک شبه بدست نمی­آید باید توجه داشت که دام شیطان در این راه، ایجاد حس ناامیدی است که باید با صبر و امید بر آن غلبه کرد.

برای مطالعه بیشتر درباره آداب و اسرار عبادت و به ویژه نماز مراجعه به منابع زیر را پیشنهاد می­کنیم:

آداب الصلوة، امام خمینی (قدس سره الشریف)، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)

حکمت عبادات، آیة الله جوادی آملی، مرکز نشر اسراء

پرتوی از اسرار نماز، محسن قرائتی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نقش اخلاق در گرایش به لذات برتر - انسان - لذت و رنج

مبادی اخلاق در قرآن کریم - آِیت الله جوادی آملی

چه کنم تا از زندگی لذت مشروع ببرم؟

مجلات - پرسمان - پیش شماره - 8 - اصغر مجتهد زاده

لذت بردن و ...نهج البلاغه - خ -1- ترجمه و شرح آیت الله مکارم شیرازی[i][1]



 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:33 توسط E/G |

در سفر به محض ورود به مشهد مقدّس و آستان بوسي حضرت ثامن الائمّه ( عليه السّلام) توفيق زيارت حضرت آقاي مجتهدي نصيبم شد پس از سلام و احوالپرسي و زيارتْ قبولي، به من فرمودند: در اين سفر به محضر آقا امام زمان عرض ارادتي داشته ايد؟ عرض كردم: منتظر عنايت آن بزرگوار هستم. فرمودند: امشب به شما عنايتي خواهد شد و غزلي براي آن حضرت خواهيد سرود كه با كلمه ي « بُتا!» شروع مي شود! تا فردا صبح منتظر شنيدنِ اين غزل مهدوي مي مانم! وقتي كه به خانه اي كه براي بيتوته ي چند شبه اجاره كرده بودم، برگشتم تصميم گرفتم به همسرم پيشنهاد كنم كه اگر تمايل داشته باشد مي تواند آن شب را- كه شب جمعه بود- در حرم مطهّر رضوي به قرائت ادعيّه ي مورد علاقه ي خود سرگرم باشد. همسرم كه در فاميل به « كبوتر حرم» معروف است از پيشنهاد من با آغوش باز استقبال كرد، و من پس از ساعتي استراحت قلم و كاغذ به دست گرفتم تا غزلي را كه آن مرد خدا بشارتش را داده بود بسازم و فكر مي كردم كه در اتاق خلوت، بهتر و راحت تر مي توانم از عهده ي اين كار برآيم! ولي آن حضور قلب و انقلاب خاطري كه منتظرش بودم به سراغم نيامد! به خاطر دارم كه بعد از نماز مغرب و عشاء تا نيمه هاي آن شب هر چه تلاش كردم تا غزلي را به محضر آقا امام زمان تقديم كنم، موفّق نشدم! انگار دست هاي مرا بسته و به لب هايم قفل زده باشند! از جوشش طبع خبري نبود و من پس از حدود پنج ساعت كشمكش هاي دروني و كوشش بي فايده، به قدري كلافه شده بودم كه طمأنينه ي هميشگي را هنگام سرودن شعر نداشتم و مي دانستم غزلي كه بايد سروده شود حالت جوششي دارد نه كوششي، و از همه بدتر اين كلمه ي آغازين شعري را كه قرار بود بسازم، فراموش كرده بودم و هر چه تلاش مي كردم تا كلمه اي را كه حضرت آقاي مجتهدي به آن اشاره كرده بودند به خاطر بياورم، بي فايده بود! همين كه خواستم خودكاري را كه در دست داشتم محكم به زمين بكويم، عقده ام تركيد و گريه امانم نداد و در همان حال به حضرت جواد الائمّه ( عليه السّلام) متوسّل شدم و عرض كردم:
من زاير مرقد شريف پدر بزرگوار شمايم و مرا به عنوان شاعر اهل بيت مي شناسند، براي من بسيار دشوار است كه امشب نتوانم غزلي را كه به آن مرد خدا وعده داده بودند، بسازم. شنيده ام پدر بزرگوار شما همين كه نام مقدّس آقا امام زمان را مي شنيدند به احترام آن حضرت قيام ميكردند و به نشانه ي ادب دست مبارك را به عمّامه ي شريف خود مي گذاشتند. حاشا به كرم ايشان كه توفيق سرودن غزلي را از من مضايقه كنند كه بشارت آن را امروز به آن مرد خدا داده اند! من كه از آن امام همام جز اين تقاضايي ندارم! چند لحظه اي كه از اين ارتباط قلبي گذشت، آرامش عجيبي را در خود احساس كردم و بعد بيدرنگ اين غزل كوتاه بر زبان من جاري شد:
بتا! من زجام وصال تو مستم
                                      زمستي بت روي تو ميپرستم
ز روز ازلْ مست جام تو بودم
                                     كنون نيز سر خوشْ زجام الستم
چه راني ز پيشم چه خواني، خوشم من
                                       كه از باده ي عشقِ رويِ تو مستم
به جز عشق روي تو، كيشي ندارم
                                             اگر نيك يا بد، همينم كه هستم!
سگ طوقي ام من، مرانم ز درگه             كه خود را به زنجير عشق تو بستم
تو اي حجّةبن الحسن! مگسل از من        كه با يادت از هر دو عالم گسستم
تو اي خضر ره! همّتي همرهم كن            كه از دست رفتم، كه از پا نشستم
بود از تو ( پروانه) را آرزويي                           برآور تو اين آرزو، گرچه پستم
                                 بگو تا كه مأمور غيبي سپارد
                                گذرنامه ي كربلا را به دستم
پيش از اين غزلياتي را كه تقديم محضر آقا امام زمان (عج) ميكردم در 12 و يا 14 بيت سامان مي يافت ولي اين غزل مهدوي شامل 9 بيت بود! هر چه سعي كردم حدّاقل سه بيت ديگر به آن اضافه كنم، تلاشم به جايي نرسيد! فردا صبح پس از تشرّف به حرم مطهّر و سپاسگزاري از عنايت كريمانه ي آن حضرت، عازم منزل حضرت آقاي مجتهدي شدم و در اثناي راه اين فكر آزارم ميداد كه هم شد و هم نشد! شد از آن جهت كه بالاخره توفيق سرودن غزل مهدوي را پيدا كرده بودم، و نشد از آن بابت كه نتوانسته بودم آن را در 12 يا 14 بيت به پايان ببرم! هنگامي كه به محضر آن مرد خدا شرفياب شدم، مثل هميشه با روي گشاده ي ايشان مواجه شدم، و همين كه خواستم ماجراي سردرگمي و پريشان ْخاطري ديشب خود را بازگو كنم به من فرمودند: آقاجان! من تا نيمه هاي ديشب مراقب احوال شما بودم! گاهي انسان فكر مي كند كه اگر خانواده ي خود را به حرم بفرستد، در خلوت خود بهتر مي تواند براي آقا امام زمان شعر بسازد! ولي ديديد كه اين گونه نشد! شعر عنايتي از آن شعرهايي نيست كه بتوان با كوشش، توفيق سرودن آن را پيدا كرد! ولي وقتي كه به خود آمديد ديديد كه از دست شما كاري ساخته نيست و دامن كريم اهل بيت حضرت جواد الائمّه را گرفتيد و ايشان را نزد پدر بزرگوارشان شفيع قرار داديد، مشكل شما آناً حل شد. بايد اين طور دامن اين بزرگان را گرفت! آقاجان! آن حالِ انابه و توسّل را هم خود آن امام بزرگوار به شما عنايت كرده بودند، حالا نگران اين هستيد كه چرا غزل شما 9 بيتي است؟! آيا بايد اين غزل شما « كُدِ» حضرت امام جواد ( عليهالسّلام) را داشته باشد يا نه؟! آيا سرودن اين غزل را مديون عنايت آن امام كريم نيستيد؟! براي اين كه شما را در جريان عنايت كريمانه ي خود قرار دهند، حالِ فقط سرودن 9 بيت را به شما كرم كردند! شما حتّي فراموش كرده بوديد كه غزل با چه كلمه اي آغاز خواهد شد و ديديد كه ناخودآگاه در شروع غزل، آن كلمه را بر زبان شما جاري كردند! در چنين مواقع حسّاسي، انسان بايد از اسباب ظاهري چشم بپوشد و بر قدرت طبع خود متّكي نباشد و زمام قلم را به دست شور و حال بسپارد و منتظر عنايت بنشيند، و پس از گذشت لحظاتي فرمودند: از آن امام كريم و رئوف، تقاضاي زيارت كربلا را كرده ايد، آقاجان! شما به زيارت عتبات عاليات و ساير اماكن مقدّس زيارتي در خارج از كشور نايل خواهيد آمد ولي نياز به زمان دارد. زيارت هاي شما حواله اي است! خودشان شما را دعوت مي كنند و نيازي به اقدام شما ندارد! اوّلين زيارت شما به دعوت حضرت رقيّه ( عليه السّلام) صورت خواهد گرفت! اكنون كه بيش از سي و پنج سال از آن زمان مي گذرد، چند ماه پيش به دعوت دست اندركاران برگزاري همايش بين المللي بلال حبشي عازم سوريّه شدم و براي اوّلين بار توفيق زيارت مرقدهاي نوراني حضرت زينب و حضرت رقيّه- سلام الله عليهما- را پيدا كردم و اخيراً به خاطر برگزيده شدن تأليف اخيرم به نام:« سيماي مهدي موعود در آيينه ي شعر فارسي» توسط چهارمين جشنواره ي كتاب سال ولايت به عنوان « اثر ممتاز سال» موجبات سفرهاي معنوي من به كربلا و مكّه ي معظّمه و مدينه ي منوّره نيز فراهم آمده است، و همان طوري كه آن مرد خدا به من فرمودند زيارت هايي كه نصيب من شده و خواهد شد، تماماً جنبه ي حواله اي داشته و من اين توفيق بزرگ را تا آخر عمر مديون الطاف كريمانه ي حضرت علي ّبن موسي الرّضا، حضرت جواد الائمّه و وجود نازنين آقا امام زمان ( عليهم السّلام) بوده و خواهم بود.

ماخذ: در محضر لاهوتيان -مجاهدي      صفحه:  203- 206


برچسب‌ها: امام جواد عليه السلام, توسل, كرامت, امامت, توفيق, شعر, دعا, يأس, امام مهدي عليه السلام
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:4 توسط E/G |

 عارف و اصل كامل، مرحوم ميرزا جواد آقا ملكي مي نويسد: « از يكي از عالمان بزرگ نقل شده است كه: او سي سال در صف اوّل نماز جماعت اقتدا مي كرده، پس از سي سال روزي به عللي نتوانست خود را به صف اوّل برساند؛ از اين رو، در صف دوّم ايستاد و از اين كه مردم او را در صف دوّم ديدند گويا در خود خجالتي احساس كرد. از اين جا متوجّه شد كه در اين مدّت طولاني كه در پيشاپيش مردم و در رديف اوّل نماز اقامه مي كرده، از روي «ريا» بوده است و تمام آن سي سال نماز را قضا كرد.» مرحوم ملكي ادامه مي دهد:
«برادرم! بنگر به اين عالم مجاهد و در مقام و منزلتش دقّت نماي كه چگونه در اين زمان دراز،  نماز جماعتش، آن هم در صف اوّل، فوت نگرديد و با اين وصف، متصدّي امامت جماعت نشد. و بنگر به احتياط او، كه چگونه به خاطر يك شبهه اين همه نماز را قضا كرد و از اين جا، عظمت امر اخلاص و اهميّتي را كه علماي سلف براي آنِ قائل بودند، درياب!»

ماخذ: سيماي فرزانگان-رضا مختاري      صفحه: 123-122


برچسب‌ها: ريا, احتياط, نماز جماعت, اخلاص
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 16:34 توسط E/G |

براي آزادي و عنايت رضوي (ع) . محب صادق اهل بيت جناب حيدر آقا تهراني نقل نمود، در چند سال قبل روزي در رواق مطهر حضرت رضا (ع) مشر‏ّف بودم . پير مردي را كه از پيري خميده شده و موي سر و صورتش سفيد و ابروهايش بر چشمش ريخته حضور قلب و خشوع او مرا متوجّه ساخت تا وقتي كه خواست حركت كند ديدم عاجز است از حركت كردن، او را ياري كردم. در بلند شدن پرسيدم منزلت كجا است؟ تا ترا به منزل رسانم. گفت: در حجره اي از مدرسه خيرات خان او را تا منزلش رساندم و سخت مورد علاقه ام شد. به طوري كه همه روزه مي رفتم و او را در كارهايش ياري مي كردم اسم و محل و حالاتش را پرسيدم گفت: اسمم ابراهيم از اهل عراق و زبان فارسي را هم مي دانست. ضمن بيان حالاتش گفت: من از سن جواني تا حال هر ساله براي زيارت قبر مطهر حضرت رضا (ع) مشرّف مي شوم و مدتي توقّف كرده و به عراق مراجعت مي كنم و در سن جواني كه هنوز اتومبيل نبود دو مرتبه پياده مشرّف و در مرتبه اول سه نفر جوان كه با من هم سن و رفاقت و صداقت ايماني بين ما بود و سخت با يكديگر علاقه و محبّت داشتيم و مرا تا يك فرسخي مشايعت كردند و از مفارقت من و اين كه نمي توانند با من مشرّ‏ف شوند سخت افسرده و نگران بودند هنگام وداع با من گريستند و گفتند تو جواني و سفر اول و پياده به زحمت مي روي البته مورد نظر واقع مي شوي. حاجت ما به تو آن است كه از طرف ما سه نفر هم سلامي تقديم امام (ع) نموده و در آن محل شريف يادي از ما بنما. پس آن ها را وداع نموده و به سمت مشهد حركت كردم . پس از ورود به مشهد مقدس با همان حالت خستگي و ناراحتي به حرم مطهر مشرّف شده پس از زيارت در گوشه اي از حرم افتادم و حالت بيخودي و بي خبري به من عارض شد. در آن حالت ديدم حضرت رضا (ع) به دست مباركش رقعه هاي بي شمار است و به تمام زوّار از مرد و زن حتّي بچّه ها رقعه اي مي دهد چون به من رسيدند چهار رقعه به من مرحمت فرمود پرسيدم چه شده به من چهار رقعه داديد  فرمود : يكي براي خودت و سه تا براي سه رفيقت عرض كردم اين كار مناسب حضرتت نيست. خوب است به ديگري امر فرمائيد اين رقعه ها را تقسيم كند. حضرت فرمود: اين جمعيت همه به اميد من آمده اند و خودم بايد به آن ها برسم پس يكي از آن رقعه ها را گشودم، چهار جمله نوشته شده بود. « برائةمن النار و امان من الحساب، و دخول في الجنة و انا بن رسول الله صلي الله عليه و آله». از اين داستان دو نتيجه مي گيريم : يكي كثرت رأفت و عنايت و مرحمت حضرت رضا (ع) است درباره زوّار قبرش به طوري كه هر كس به اميد نجات به آن حضرت پناهنده شود. درباره اش شفاعت خواهد فرمود و هيچ كس از در خانه آن بزرگوار محروم برنخواهد گشت. ديگر آن كه هر كس به راستي آرزوي زيارت آن حضرت را داشته باشد و او را ميسّر نشود و از ديگري التماس كند كه به نيابت او زيارت كند. مانند همان كسي است كه زيارت مي كند. آن حضرت را در اين مطلب اختصاص به زيارت آن حضرت ندارد بلكه در جميع امور خيريه است. يعني هر كس كار خير را دوست دارد . به راستي آرزوي رسيدن به آن در دلش باشد و انجام دادن آن برايش ميسر نباشد. و دوست دارد كسي كه آن را انجام مي دهد . يقيناً مانند همان كس خواهد بود و به مثل ثواب او خواهد رسيد و شواهد اين مطلب از روايات بسيار است از آن جمله جابر بن عبد الله انصاري گاهي كه به كربلا براي زيارت قبر شريف حضرت سيد الشهداء عليه السلام مشرّف شده بود. پس از زيارت قبور شهداء كربلا آن بزرگواران را خطاب نموده و گفت: به خدا قسم ما با شما شريك بوديم، در آنچه داخل آن شديد عطيه بن سعيد كوفي كه همراهش بود به او گفت: چگونه ما با شهداء كربلا شريك هستيم، در حالي كه در فراز و نشيب همراه آن ها نبوديم. و شمشير نزديم و آن ها ميان سر و تنشان جدائي افتاد فرزندانشان يتيم و زنانشان بيوه شدند. فقال لي لا لا عطية سمعت حبيبي رسول الله صلي الله عليه و آله يقول من احب قوماً حشر معهم و من احب عمل قوم شرك في عملهم والذي بعث محمّداً بالحقّ نيّتي و فيه اصحابي علي ما مضي عليه الحسين و اصحابه: ترجمه جابر گفت: اي عطيه از حبيب خود رسول الله (ص) شنيدم مي فرمود: هر كس قومي را دوست دارد با آن ها محشور شود و هر كس عمل قومي را دوست دارد و آن عمل با آن ها شريك باشد سوگند به آن خدائي كه محمّد (ص) را به راستي فرستاد، نيّت من و اصحاب من همان است كه حسين (ع) و اصحابش بر آن نيت درگذشتند.

ماخذ: داستانهاي شگفت-دستغيب      صفحه: 161-159


برچسب‌ها: امام رضا عليه السلام, زيارت, امامت, دوستي, جهنم, بهشت, محاسبه, شفاعت, معاد, آرزو, محبت, امام حسين عليه السلام
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:55 توسط E/G |

يك برادر عزيزي كه دو سال هم بيشتر اسارت نكشيده بود به نام نادر جواهري از اهالي محترم تهران كه منزلشان در اميريه بود حدود پنج سال پيش براي مسافرتي به تبريز مي رفت. در اثر تصادف به شدّت زخمي شد . به وسيله ي آمبولانس پيكر مجروحش را به تهران منتقل كردند و در تهران به درجه ي رفيع شهادت رسيد. يكي از دوستان ما كه در انتقال اين برادرمان به تهران حضور داشت. مي گويد: وقتي ديدم نفسش به شماره افتاده و لحظات آخر است گفتم نادر! مرا حلال كن. نادر چشمش را باز كرد و گفت: شماهايي كه در آمبولانس بوديد را هيچ وقت حلال نمي كنم. چشمش را بست و بي حال و بي رمق. رنگم پريد و اشكم جاري شد گفتم: نادر مرا شناختي؟ به آرامي گفت: بله. گفتم من چه كردم؟ گفت در آمبولانس آقا ابا عبد الله الحسين سرم را روي زانوي مبارك خودش گرفته بودند. من آرزو داشتم در آن حالت چشم از اين دنيا ببندم. شما با اكسيژن و سرم اين افتخار بزرگ را از من گرفتيد.

ماخذ: روزنامه جمهوري،79/4/21      صفحه: 12


برچسب‌ها: آرزو, امام حسين عليه السلام, مرگ
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:50 توسط E/G |

در سفينة البحار، داستاني از مردي به نام « خشيمه» و يا « خثيمه» نقل مي كند كه چگونه پدر و پسري براي نوبت گرفتن در شهادت با يكديگر منازعه داشتند. مي نويسد كه هنگامي كه جنگ بدر پيش آمد، اين پسر و پدر با همديگر مباحثه و مشاجره داشتند: پسر مي گفت، من مي روم به جهاد و تو در خانواده بمان و پدر مي گفت: خير، تو بمان من مي روم به جهاد. آخرش قرعه كشي كردند، و قرعه به نام پسر درآمد او رفت و شهيد شد. بعد از مدّتي پدر، پسر را در عالم رؤيا ديد كه در سعادت خيره كننده اي است و به مقامات عالي نائل آمده است، به پدر گفت پدر جان: اِنَّهُ قَدْ وَعَدَنِي رَبّي حَقّاً، آنچه كه خدا به ما وعده داده بود، همه حق و همه راست بود، خداوند به وعده خود وفا كرد، پدر پير آمد خدمت رسول اكرم (ص) عرض كرد يا رسول الله، اگر چه من پير شده ام، اگر چه استخوان هاي من ضعيف و سست شده است، امّا خيلي آرزوي شهادت دارم، يا رسول الله، من آمدم از شما خواهش كنم، دعا كنيد كه خدا به من شهادت روزي كند. پيغمبر اكرم دعا كرد: خدايا براي اين بنده ي مؤمنت شهادت روزي فرما، يك سال طول نكشيد كه جريان احد پيش آمد و اين مرد در اُحُد شهيد شد. 

      ماخذ: قيام و انقلاب مهدي ع -مطهري      صفحه: 97-96



برچسب‌ها: جهاد, شهادت, والدين, فرزند, مسابقه, ثواب, آرزو, عاقبت, حضرت محمد صلي الله عليه و آله
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 6:3 توسط E/G |

يكي از طلاب كه از دوستان نزديك خود ما بود، چند سال در جبهه شركت داشت، تا به فرماندهي لشكر رسيد، هنوز ازدواج نكرده بود، گفت فقط آرزو دارم با بك دختر سيد ازدواج كنم، تا با فاطمه ي زهراء مَحرَم شوم، آمده ده هزار تومان قرض كرد و با يك دختر سيد ازدواج كرد. بعد از چندين سال جنگ، روز سوم عروسي به جبهه برگشت و به شهادت رسيد. از خدا خواسته بود كه جنازه اش پيدا نشود و پيدا هم نشد.

(آيت الله مصباح يزدي)   

ماخذ: آذرخش ديگر از آسمان كربلا-مصباح يزدي      صفحه: 64


برچسب‌ها: روحانيت, جهاد, دعا, آرزو, شهادت
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 6:0 توسط E/G |

مرحوم شيخ صدوق از مفاخر شيعه است. ايشان به دعاي ولي عصر متولد شد. سيلي آمد و قبر ايشان را خراب كرد. خواستند قبرش را تعمير كنند. ديدند كه بدن‌تر و تازه است. كفن پوسيده امّا بدن تازه است. عجيب اين است كه حناهاي سرانگشت ايشان هنوز رنگ داشت. ايشان به تمام مستحبات عمل مي‌كرد. مردم ديدند كه ناخن انگشتان يك دستش چيده شده است زيرا مستحب است كه انسان ناخن يك دستش را در روز دوشنبه و يك دست ديگر را در روز پنجشنبه كوتاه كند. ايشان در روز دوشنبه اين عمل را انجام داد امّا اجل مهلت نداد تا ناخن‌هاي دست ديگرش را در روز پنجشنبه كوتاه كند


برچسب‌ها: روحانيت, مستحب, آراستگي
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 5:52 توسط E/G |